X
تبلیغات
رایتل
آنتی گون
شنبه 18 آذر 1385
از در غیب

 

من توی گونی بودم و یک نفر داشت مرا میکشید. یا نه، شاید من را گذاشته باشد و رفته باشد. همه چیز از عادتهای بچه گانه ام شروع می شد ، از بچگی ها. حمام که میکردم مکافاتی بود برای مادرم. روی ریتم چرخ خیاطی اش داد میکشید: « اصغر بازی در نیار برو تو حموم! » شلنگ میکشیدم توی حیاط و آب بازی میکردم. حیاطمان کوچک بود و شیب هم نداشت. بعد ها یاد گرفتم شلنگ را باز میکردم توی کوچه. شیب ملسی داشت. مادرم که گرم خیاطی میشد، یک قالب صابون روی آسفالت حرام میکردم تا خوب سُر بخورم. صابون هم اگر تمام میشد حمید یا علی یواشکی از خانه شان می آوردند سه تایی سرسره بازی میکردم. خیلی کیف می داد. حالا هم گاهی حوس میکنم ولی خب توی آپارتمان امکانش نیست. توی کوچه هم که خب... کوچه خلوتی داشتیم. کوچه که نه، بن بست. هرچه آب ول میشد میرفت توی خانه ته کوچه. خانه آقای سلیمانی. یک پیرمرد مهربان. میگفتند پیرزنی هم توی خانه هست که ما هیچوقت ندیده بودیم. سکته کرده بود و زمینگیر شده بود انگار. یک بار که مادرم شرمنده شده بود از بابت آبهای توی کوچه از آقای سلیمانی معذرت میخواست، شنیدم که گفت عمداً شیب را اینطوری ساخته چون حوصله آبیاری ندارد. حیاط خانه اش باغ بزرگی بود که با وجود دیوار بلند خانه اش درختها را خوب میشد دید. همیشه فکر میکردم بزرگ که شدم باغش را میخرم و پراز سرسره میکنم.حالاحتماً مثل بقیه خانه های آن اطراف خرابش کرده اند و ویلا ساخته اند. احتمالاً سرسره هم دارد. باید سری بزنم. اگر ویلا ساخته باشند می خرمش. پناهگاه خوبی هم میشود برای دوری از هواداران.
خب اول باید از این گونی خلاص شوم. کاش لااقل اینقدر جنس اش خراب نبود. پلاستیک یا پارچه. پرزهای کتانی اش توی پوستم فرو شده. تکان که میخورم خیلی درد دارد. روی این زمین سفت هم که نمیشود بی حرکت ماند، نشیمنگاه ام خسته میشود. علاوه برآن جمع شدن یک متر و نود و سه سانت قد توی گونی هم خسته کننده است. البته خب جای خلوتی است که دور باشی از هیاهو و به اصطلاح وجود داغ مردم. ظهرهای تابستان کارمان همین شده بود. صابون را علی می آورد و شلنگ را حمید. من هم از شیر آب توی حیاط آب میگرفتم. همیشه همینطور بود چون آنها حیاط خانه شان شیرآب نداشت. علی پدرش سوپرمارکت داشت که همیشه صابون اضافه توی خانه شان بود. شلنگ که توی همه خانه ها بود ولی خب حمید هم باید کاری میکرد. گرممان که میشد یک پارچ آب از یخچال می آوردیم و روی سرمان خالی میکردیم. حسش را نمیشود توصیف کرد. انگار که وارد بهشت بشوی. عصر که مادرم از خواب بیدار میشد، ظرفهای یخچال را که آب میکرد میگفت:« اینقدر زیر آفتاب ندو تو کوچه. ببین چقد سیا شدی. دو پارچ آب میخوری عوضش اندازه شیش تا پارچ عرق میکنی! » تازه پیشانی ام عرق میکرد. مادرم زل میزد توی چشمهایم و من سرم را زیر میگرفتم. میگفت:« بچه ای نمیفهمی چه بلایی سر خودت می آری. قدر سلامتی رو نمیدونی. ببین داری دراز و باریک میشی» حق داشت. خب نگرانم میشد. من از ترس اینکه مبادا بفهمد ظهرها چه کار میکنیم میلرزیدم. البته بعد هم که فهمید اتفاق مهمی نیافتاد ولی خب میترسیدم. به او دروغ میگفتم و چقدر اینکار آنوقتها سخت بود. اغلب به جان خودش قسم میخوردم برای دروغهایم. حالا که نیست قدر این جان را میفهمم. گاهی که بهش فکر میکنم مثل همانوقتها که میترسیدم شرمم میشود و یک قطره از روی پیشانی ام قل می خورد.
دارم قل میخورم انگار. حتماً یکی هل ام داده توی شیب. به سفتی زمین که دیگر عادت کرده ام  ولی شکنجه پرزهای کتانی توی بدن عرق کرده ام را نمیتوانم تحمل کنم. زجر بیشتر شد و قتی که به یک چیز محکم خوردم و با درد متوقف شدم. احساس کردم باید منتظر اتفاقی باشم که از زمین بلندم کردند و گذاشتند روی کمر یک نفر. لااقل دونفری بودند که هفتاد و هشت کیلو وزن را راحت از زمین کندند. حمال راه میرفت و من روی کمرش بالا و پائین میشدم. یک بار قدم برمیداشت، یک بار نفس میکشید، خیلی منظم مثل اینکه شناور باشی. خوب میتوانستم چهره اش را مجسم کنم با دهانی باز،‌ پیشانی ای عرق کرده و یقه چروکیده. اگر مربی بود با این وزنه ای که حمل میکند میزد توی سرش که درست نفس بکش. عادتمان داده با بینی نفس بگیریم و با دهان بیرون بدهیم. حمال بیچاره با دهان میکشد و با دهان هم بیرون میدهد که اینطور کمرش زیر کمرم بالا و پائین میشود. دکتر تیم میگفت اگر درست نفس بکشیم به خاطر حرکت درست دیافراگم یکبار شکم منقبض میشود و یکبار ریه. این هم باعث ورزش شکم و سوختن چربی هایش میشود و هم ریه ها فرصت استراحت بیشتری بین هر نفس دارند. من فکر میکنم دکتر این مزخرفات را برای توجیه حرف مربی ساخته. فکر میکند چون دکتر است ما هم قبول میکنیم. با این حال عادت دارم درست نفس بکشم حتی توی گونی. توی این سکوت و فضای خفه کننده، صدای نفس کشیدن حمال موسیقی خوبی میشود برای مرور خاطرات. چندتا پله ای را بالا رفت. در یک لحظه و خیلی سریع من را چرخاند روی دستش. حالا تقریبن سروته شده ام . با دست راستش زیر کتف چپ ام را چسبیده و با دست چپش آرنج دست چپ ام را که خم شده کنار زانوی چپ گرفته. اگر حوس کند دست راستش را کمی جابجا کند یا یکبار دیگر حرکت قبلی را تکرار کند آنوقت حتماً صورتم می اُفتد کف دستش. با اینهمه وزن روی این دست بزرگ اگر گردنم نشکند حتماً خفه میشوم. فقط یک لحظه فرصت بدهد سرم را می برم بین زانوهایم تا امکان اینکار را از او بگیرم. انگار جاذبه زمین دارد کار خودش را میکند. سرم گنجایش اینهمه خون که بهش سرازیر میشود را ندارد. مثل اینکه وارد یک ساختمانی چیزی شده ایم. فضا تاریکتر شده. شایدم ابری آمده باشد جلوی خورشید ولی نه خنک تر از این حرفهاست. حتی بدن عرق کرده ام سردش شده. خب اینهم یک بلای دیگر. حالا سرما هم اضافه شده. بدتر از همه سرم است که دارد میترکد . نفس که میکشم انگار خون میخواهد از بینی ام بزند بیرون. چشمهایم آنقدر پف کرده که نمیتوانم ببندمشان. احساس میکنم اگر پلکهایم را نبندم، تخم چشمهایم مثل دوتا گلوله میپرند بیرون تا راه جریان خون باز شود. همینطور سروته پرتم کرد یک جای گرم و نرم مثل تختخواب یا کاناپه ای چیزی. خب وقتی حرف از یک جای گرم و نرم میشود اولین چیزی که به ذهن آدم میرسد تختخواب است. حالا کمی آزادم و میتوانم تلاشی بکنم برای رهایی از این بلاها. اولین کاری که میکنم اینست که خودم را بچرخانم تا سرم نترکیده. به محض اینکار شنیدم یک صدای خسته داد کشید: «تکون خورد! تکون خورد!» بعد صدای پچ پچی که دور میشد. انگار رفتند توی یک اتاق دیگر. حرفهایشان هرچه هست حتماً درباره من است. کم کم  بحث بالا گرفت. اگر کمی گوشم را تیز میکردم میتوانستم بفهمم چه میگویند اما خسته ام ، خیلی خسته. به حساب خودم هشت نُه ساعتی میشود که به این وضعم. مشاجره حالا بالا گرفته،‌ انگار کار به کتک کاری کشیده. چندتا چیز دم دست هم این وسط شکسته میشود. شاید خونی هم ریخته شده باشد. دیگر برایم اهمیتی ندارد. هرچه بشود میشود. به من مربوط نیست. فقط نباید خودم را فاش کنم به علاوه که خیلی هم خسته ام. چشمهایم دیگر باز نمیماند. نه ، به یک خواب اساسی احتیاج دارم. حالا از آن چندتا صدا فقط یک صدا مانده که ناله میکند. خیلی بم است. مثل لالایی است...
از خواب که بیدار میشوم حس میکنم زیرم نرمتر شده از قبل. ولی سرد است و کثیف. بوی بدی میدهد. به نظر من بهترین گواه برای کثیفی بوی بد است. از بچگی ها بعد از آن بازیهای تابستانی عادت دارم هر روز حمام کنم. علاوه بر دوش آب گرمی که هر روز توی باشگاه بعد از تمرین میگیرم توی خانه هم یک حمام حسابی میکنم وگرنه احساس میکنم توی بوی عرق دارم خفه میشوم. الان با این کثافتهای سرد ، حسابی دلم سُرخوردن روی آن آسفالت داغ را میخواهد. آخرین بار که این بازی را کردیم سر یک دعوای بچه گانه همه چیز لو رفت. حسابی گرممان شده بود. آب هم توی لوله ها  زیر آفتاب جوش آورده بود. به حمید گفتم برود چندتا پارچ آب از یخچالشان بیاورد چون من نمیتوانم، مادرم بو برده، میفهمد. گفت که اینکار را نمیکند. من هم گفتم که غلط کرده، باید اینکار را بکند چون کارش از همه آسانتر است. عصبانی شد، هل ام داد. من هم عصبانی شدم و هل اش دادم. دعوا که بالا گرفت مادرم بیدار شد و همه چیز لو رفت.آنقدرها هم وحشتناک نبود لو رفتن قضیه. ماردم همه را انداخت گردن حمید و علی. نصیحتم کرد با اینها نگردم که گولم میزنند و از این حرفها... فقط بعد از آن ظهرها شیرفلکه آب را  می بست. من فکر میکردم کم آبی است، ضهرها آب قطع است. حمام هم که میرفتم لباسهایم را می انداخت روی در حمام که دستم بهشان نرسد. من هم که خجالت میکشیدم لخت عور بزنم بیرون مجبور میشدم همانجا آب بازی کنم که البته لطفی نداشت. کم کم همین عادتم شد. تا آخرین بار که توی باشگاه دوش گرفتم همین عادت بچه گانه ام کار دستم داد. حالا من، اصغرصفایی، قهرمان سیصد میلیونی لیگ برتر بسکتبال با دو متر منحای هفت سانت قد در یک گونی رها شده ام میان این کثافتهای سرد و مرطوب. و البته نرم. خب باز هم جای شکرش باقی است. با اینهمه حالا کم کم احساس میکنم میشود با کثافتها کنار آمد. فقط اگر گرم هم بشود دیگر هیچ چیز از دنیا نمیخواهم. اما سردتر میشود، سردتر و سردتر. نه میشود بخوابی و نه کار دیگری بکنی. فقط باید منتظر ماند. انتظار! کاری که آدم را می کُشد. نمیخواهم بیرون بیایم. حالا گونی برایم معنی من را دارد همانطور که پیرهن شماره ده ام اصغرصفایی است.
کاش یک نفر با چوب محکم بزند توی ملاجم بلکه بیهوش بشوم. خیلی زجرآور است رطوبت و سرما. زجر آورتر از آن انتظار است. دلم میخواهد گریه کنم. بی صدا. مثل گریه های مادرم وقتی سرش را از عکس پدر برمیگرداند. پدرم که مُرد بعد از آن مادرم با صدای بلند فکر میکرد عوضش گریه هایش دیگر صدا نداشت. چند بار دیده بودم که از عکس بداخلاق پدر رو برمیگرداند و یواشکی گریه میکرد. هیچوقت ندیدم به آن زل بزند یا اصلاً نگاهش کند. همیشه چشم اش که بهش می اُفتاد صورتش را میچرخاند. تا آن روز که عکس را بیرون بردم که به علی و حمید نشانش بدهم،‌ فکر میکردم که مادر ازش بدش می آید. خانه که آمدم دیدم گریه کرده. خیلی عصبانی شد. بهم سیلی زد. هیچوقت لازم نمیشد دست رویم بلند کند. سرم که داد میکشید حساب کار دستم  می آمد. بیشتر تعجب کردم که دیدم آنطور عکس را بغل میکرد. چقدر خوب میشد اگر الان بچه میشدم. به مادر میگفتم سردم است. بغل چرخ خیاطی را ول میکرد و بغلم میکرد. گاهی هم الکی میگفتم تا اینکار را بکند. خیلی گرم بود، خیلی گرم... فقط کافی بود ناراضی باشم تا محبتش بیشتر شود. شاید چون نمیخواست برایم کم بگذارد. عادتهایش را خوب میفهمیدم. وقتی میگفتم گرسنه ام خیلی تلخ لبخند میزد،‌ بغلم میکرد، سرم را میگذاشت روی سینه اش و می بوسید. خیلی گرم بود سینه اش وقتی نفس میکشید، خیلی گرم...
باز این خاطرات میتواند سرما را بسوزاند. بد نیست. نمیدانم چرا چندوقتی است جمعه ها به یاد اموات می اُفتم. کاش امروز جمعه نبود. کسی نیست بگوید آدم بیکار، روز تعطیل رفتی باشگاه تمرین میکنی که چه؟! چه میشد اگر امروز مثلاً شنبه بود؟ آنوقت حتمن یک نفر پیدا میشد که توی آن حمام به دادم برسد که اینهمه بلا سرم نیاید. آنهم بخاطر یک عادت بچه گانه. همیشه لباسهایم را روی درحمام میگذاشتم اما اتفاقی نمی اُفتاد. خب چرا ، چندبار بچه ها برای شوخی اینکار را کرده بودند ولی فقط شوخی بود که زود برطرف میشد. حالا حتماً یکی از این نظافتچی ها بوده که خیال کرده از این رخت چرکهای آشغال است. مردک به عقلش نرسیده توی حمام نگاهی بیندازد. جمعه! همه اش به خاطر این تعطیلی است که آدم را از خیلی چیزها مطمئن میکند و از خیلی چیزها هم محروم. دریغ از یک لباس ساده که از شرم میروی توی گونی. حالت یک جنین را دارم. زانوهایم روی پیشانی ام تا شده و دستهایم بالای سرم درِگونی را محکم گرفته که مبادا هوای سرد داخل بیاید و بدن لخت ام را دید بزند. دماغم از سرما کیپ شده. بویی احساس نمیکنم. اصلن کثافتها را فراموش کرده ام. فقط انتظار میکشم و سعی میکنم به چیزهای خوب فکر کنم. به گرما ، بهترین چیزی که میشود بهش فکر کرد. فقط فکر، همین و بس.
انگار صدایی غرش کنان اینطرفی می آید. مهم نیست چه باشد فقط گرم باشد. ترمز که زد ، دری باز شد و یک نفر پیاده شد. شنیدم که صدا زد:« بیا...پُره.» بعد یک در دیگر باز و بسته شد و من با تمام کثافتها افتادم یک جای نرمتر که کمی هم گرمتر است. این موفقیت بزرگی برایم محسوب میشود که حاصل تحمل اینهمه انتظار است. انگار دارم به اینجور زندگی عادت میکنم. هیچ تلاشی نمیکنم. فقط انتظار میکشم. همه چیز جور میشود یا نمیشود. مهم اینست که الان وضعیت بهتری نسبت به یک دقیقه قبل دارم. جایم گرمتر و نرمتر شده. البته کثافتها هم بیشتر شده. نفس عمیق که بکشم از بویش میشود فهمید. اهمیتی ندارد. حالا اوضاع کمی بهتر شده و باید دید چه پیش می آید. یکبار دیگر دری بازوبسته شد و بعد دری که از قبل باز بود بسته شد و صدا حرکت کرد. اینجا فقط من هستم و صدا و کسی که درها را بازوبسته میکند. اتاق بیست و چهارمتری من فقط یک در داشت اما اینجا آنقدر هست که هرچقدر حواست را جمع کنی و گوشهایت را تیز نمیتوانی بفهمی دقیقن چندتا باز است و چندتا بسته.
صدا همینطور میرود و من انتظار میکشم. منتظر گرما هستم. الان نه کثافت مهم است و نه نرمی. حالا من فقط به گرما احتیاج دارم. مثل یک کرم شده ام. یک کرم بزرگ. گرسنه نمیشوم اما اگر چیزی گیرم بیاید میخورم. به چشمهایم احتیاجی ندارم. فقط پلک زدن خسته ام میکند. کاش بویی هم احساس نکنم. آنوقت کثافتها مطلقاً بی اهمیت میشوند. حتی خیلی راحت میتوانم بخورمشان. خوب که فکر میکنم می بینم  اندام اضافی زیادی دارم. خیلی زیاد. گوش اگر نداشتم انتظار لاقیدتری میکشیدم. دستها،پاها و البته این فکر!  چه میشد اگر میتوانستم مغزم را تف کنم بین این کثافتها؟ بعد اینها را میزدم تنگش، معده ام را سیر میکردم. همین فکر است که دست از سرم برنمیدارد. دست از خودش برنمیدارد. باید آزاد شود. راحتِ راحت...
بعد از انتظار من که حالا مبدل به یک کثافت واقعی شده ام با تمام کثافتهای دیگر خالی میشوم در کوهی از کثافتها. انتظارها را دیگر نمی شمارم. چند ساعت، چند روز، چند هفته. فقط منتظر میمانم. زنده و خاموش. تا اینکه خاموشی همه چیز بشود. منتظر میمانم تا بعد از میان اینهمه، من چیزی بشوم. شاید یک پروانه یا یک شب پره. نمیدانم چطور کرمی شده ام! فقط باید منتظر بمانم. انتظار! چیزی که کرمها را تبدیل به پروانه میکند. صدای لاوه میشنوم. هنوز گوشهایم کار میکند. این صدا را از وقتی اینجا هستم خوب میشناسم. فقط سر میگرداند بین ما کثافتها. زنده است گمانم. دور که میشود فقط کَلوس کَلوس ناله میکند. حالا دارد پوزه میگرداند روی من. چقدرگرم است. یک زنده واقعی است. بیشتراز انتظارش میارزد. میخوابد روی من،گرمِ گرم. بغلم میکند. سرم مینشیند روی سینه اش. سردم نیست ولی الکی تکان نمیخورم تا اینکار را بکند. میچرخد. ظاهراً میخواهد سرش را بگذارد روی سینه ام. نمیشود ، زانوهایم خیلی وقت است به سینه ام چسبیده. بو میدهد. مثل خودم است. بوی کثافت میدهد. درست نفس میکشد. بینی درون، دهان بیرون، از سینه گرمش میفهمم. میخواهم از گونی بیایم بیرون، لخت شوم و بغلش کنم. نمی شود. پرزهای گونی در پوستم نفوذ کرده. اینهم خودِ من شده. تکان هم که بخورم دردی ندارد. شاید از بی مغزی است. نمیدانم کجا انداختمش. از دست خاطرات هم راحت شدم. فقط یک صداست که همیشه جای خالی مغزم میچرخد. یک صدای پر هیجان که انگار یکنفر را صدا میزند: « بازهم اصغرصفایی باشماره ده،یک پرتاب سه امتیازی. انگار از درِغیب  میاد و سُر میخوره میاُفته تو سبد!»

 


تعداد بازدیدکنندگان : 123283
Powered by BlogSky.com
عناوین آخرین یادداشت ها